ایده
در این اثر، فرم با چرخشی نرم رقصی را آغاز میکند که یادآور سماع در معماری و عرفان ایرانیست؛ جایی که حرکت، معنا میآفریند و سکون، در دل خود جنبش دارد. این کار، که پیکرهای است ایستاده. همچون بدن زنی در حال سماع، خطوطش شکستهاند اما نرم، محکم اما سیال. این فرم در سکوت خود، حرکت را تداعی میکند و خطوط شکسته، برخلاف صلابتشان، انعطافپذیرند و همچون دامنی که در باد به گردش درمیآید، پویایی را در فضایی ایستا جاری میسازند. نور از درون میتابد، اما نه با فریاد؛ با نجوا، همچون جانپنهانی که از لابهلای تن عبور میکند و با بیننده سخن میگوید. ماده و نور در آغوش یکدیگر، میان پر و خالی، حضور و غیاب، مرزها را از میان برمیدارند و چون دو عنصر مکمل، درهمتنیده میشوند؛ یکی پر و تاریک، دیگری خالی اما نورانی. این بازی، تجلی همان مفهومیست که در فضاهای سنتی ایرانی چون شبستانها و ارسیها دیده میشود؛ حضوری معنوی از نور در دل ماده. از منظر پدیدارشناسانه، این ابژه نه صرفاً یک فرم فیزیکی بلکه یک «تجربهی زیسته» است. بیننده در برابر آن نمیایستد، بلکه در چرخش آن شریک میشود و نور و ماده در هم میپیچند تا ابژهای خلق کنند که نه فقط دیده، بلکه «حس» میشود.