در این اثر، مثلثِ وارونه مرکزی مانند یک قاب معکوس، روح اثر را شکل میدهد و از دل آن نور به بیرون میتابد؛ گویی فرم در حال نفس کشیدن است، نور بر سطح میلغزد، شکافها را پر میکند و پرتوها از سطح فراتر میروند و حجم را بر زمین و در فضا منعکس میکنند و سایهروشنها تجربهای پویا را برای مخاطب میسازند؛ فرد نه تنها به ابژه نگاه میکند، بلکه وارد رابطهای حسی و تجربی با آن میشود به طوری که نور و فرم او را در بر میگیرند و هر بار با زاویه دیدی تازه، تجربهای نو خلق میشود.
در نهایت فرم صلب ولی در عین حال پذیرا با درآغوش کشیدن لطافت نور و زایش پرتوها از درون به بیرون، روحی زنانه به اثر میبخشد.
در دل این حجم، سطوح راهراه زرشکیرنگ همچون ریتمِ معماری ایرانی عمل میکنند؛ مثل تکرار ستونها در رواقها، یا آجرکاریها که با نظم هندسیشان روح را به آرامش میرسانند، البته این ریتم صرفاً در سطح باقی نمیماند، بلکه تابش نور، همچون پژواکی آن را به فضا امتداد میدهد. حضوری نرم و جاری که از درون به بیرون منتشر میشود، مرزها را در هم میشکند و در محیط حل میشود.